خـــ ـبــ ـــر هـــ ــای جـــ ـــدیـــ ــــد

از کجا شروع کنم :
اول اینو بگم که نی نی دایی تایماز قربونش برم پسر
که رامیلا هم کلی خوشحاله که یک نی نی جدید داره به اعضای خونمون اضافه میشه البته اینو هم بگم که احساس بزرگی میکنه، از طرف دیگه ای هم شاکی از اینکه نی نی پسر، حالا بیا و درستش کن که رامیلا اون نی نیه فرقی نمی کنه از همه مهمتر که تو میفهمی ولی اون بچه است و بلد نیست کاری انجام بده و غیره ........................ اینو بگم که هنوز نیومده حسادتش گل کرده .
یک خبر دیگه اینه که رامیلا حسابی زبون دراز شده و خودش رو تو دل همه جا میکنه اونم اینه که مامان ساناز حدود یکماهی به خاطر کسالتش مجبور شد پیش آنا و باباجون و دایی آرش بره که این مدت رامیلا خانم کلی کیف کرد که مامان سانازش تو خونه بوده و هر روز صبح هم از خواب که پا میشه هم مامان ساناز و هم آنا رو میبینه راستش رو بخواهید خیلی وابسته و عادت کرده بود تو این مدت واقعا حسابی لوس شده بود و هرچی می خواست زود همه براش میگرفتند
راسش رو بخواهید خیلی بلا شده این مدت یک کوچولو هم سرماخوردگی داشت که به مرور زمان بر طرف شد. این وسط باید کلی از آنا تشکر کنیم که هم از دختر و هم از نوه حسابی پذیرایی و مواظبت کرد. یادم رفت از زبون درازی های رامیلا یکی این بود که باباجون از سرکار که میومد رامیلا اطرافش تاب میخورد تا باباجون باهاش بازی کنه کلی اسباب بازی هاشو میریخت روی زمین و میگفت باباجون بیا بشین
تا معاینه ات کنم این وسط باباجون خسته و کلافه نمی دونست از دست رامیلا خانم چه جوری فرار کنه یه روز که اسباب بازی هاشو ریخته بود باباجون هواسش نبود اومد پا روی اونا نزاره از روشون پرید بعد رامیلا خانم زبون دراز هم برگشت گفت باباجون شصت پات نره تو چشمت این وسط من هم خجالت کشیدم و هم تعجب که رامیلا با این سن و سال این حرفهارو میزنه بعدش هم کلی نصیحت که زشته به باباجون این حرفهارو میزنی، باباجون و آنا هم که حسابی تعجب کرده بودن بیهوش شدن از خنده.

خبر بعدی اینه که عکس جدید از رامیلا خانم داریم که حسابی هم ژست گرفته و کیف کرده .
ادامه مطلب لطفاً












خـــ ـبــ ـــر هـــ ــای جـــ ـــدیـــ ــــد 


